من چه کرده ام
که چنین سنگ شدی!
...
غافل از عمر،بسنده مکن
در سرای دل خود،غم مکن
شاید از اینهمه راه رفتن،بیزارم
وانگهی در پس شب،بیمارم
...
فارغ از شب مهتاب
تو بهارین باش
من دگر نای نفس ندارم
تو بهارین باش
در نگاه شب مهتاب
تو بهارین باش
...
پس چرا
تو همای دل بیرحم شدی؟
در صدای نم باران
تو بهارین باش
من چه کردم
چنین سنگ شدی
تو بهارین باش
تا به کی بگویم
که چنین خوار شدم
تو بهارین باش
...
شاید از مخمل باران
نماند،هرگز
شاید از راه بیابان
نماند،هرگز
غافلم
غافل از این آشفتگی
تو در این آشیان
بهارین باش
در سرای دل من،
دیباچه ای
نیک نگاه دل من،
بهارانه ای
زین پس این آینه
دارای نگاه بهار است،
هنوز
حال ساکن شهر بلااست،
هنوز
در خم ابروی نامردمی ها
بازهم تو بهارین باش
پ.ن
ـ نظر در این پست باز نمیباشد.بگذارید دل به تنهایی نظر دهد!!!
آنقدر دل خواست
که التماس هم فراگرفت.
دل به تو
و التماس به بهارین!
روزها در باد رفت
و تو من را به سراب کشاندی
آسوده بودی
امّا من در برزخ بهار؛آواره
دل آمد در بهارین
آه!
ای بهار من
دیگر فصل ها سبز نیستند.
می دانی!
میدانم که بهاری در خزان آمد.
کجایی؟
بگذار آینه وار،بهارین باشی
بهارین!
واژه در تو می خرامد.
سوزهایم!
سوزهایم برق آلود چهار دیواریست.
یادت میآید؟
روزهای برگریزان؟
سرد برف آلود،کوها؟
همه و همه را تو بهارین کردی.
می دانی فاصله چیست؟
لحظه در فاصله گم است!
و عمر آدمی تباه.
باور نداری؟
باورکن،من هنوزهم
هنوزهم در بهارین مانده ام
بهارین!
ساز را کوک کن
واژه،دل خسته بهار است.
ناغه ی دلواپسی هایم
در رنگین کمان بهار،آرام میگیرد!
بگذار،بهارین باشی
بهارین!
من را به فریادی دعوت نما.
فاصله گم است
و نام ها یدک کش ما!
واژه ها به سوگ نخواهند نشست
می دانی چرا؟
بهارین در راه است.
راه هموار گشته
دیگر آن جشمان،نمی آزارند
میدانند که یدکش نام ها هستیم.
فرصت از آن من و توست!
آینه وار،می ستایم
قابل ستایش،بهار گشته ای!
بهارین!
آمده ام،تا دل را دیباچه کنی
لحظه در فردا،خاطره هاست.
برایم بهارین باش
رنگین کمان بهار در بهارین زیباست!
میدانی؛که میدانم در لحظه هایت،می مانم
بهارین!
آمده ام تا بیایی!
پ.ن
ـ بهارین را دوست دارم چون رنگین کمان بهار را هدیه نمود!
ـ بازی هایمان زیباست،قصه موش و گربه ای که هیچوقت صیاد به صید خود نرفت!
ـ باران وقتی می آید.دل را میبرد گاه میشوید و گاه گونه هایت را تر میکند؛و گاه در باران گریستن هم زیباست!
ـ برایم باده باش تا بدانی آسمان همیشه رنگین کمان مهتاب است!
ـ روزها گرم، شب ها سرد! راستی دل تو چه حالی دارد؟!
ـ برای دوستی که در انزوای ننوشتن است،آرزوی گل یاس دارم!
ـ شاید هرکس در تنهایی هایش همیشه تنها نیست؛اما در بودن ها همیشه تنهاتر است!
ـ آینه را بستایید تا بدانید در راه به سراب هم می شود،نرفت!
ـ ممنون از دوستی که نقاد منصفانه ای است.
ـ دلم برای کسی تنگ شده که تا بود همدم دردهای من بود و حال که به فاصله های دور رفته باید به صدایش آن هم هر از چند گاهی اکتفا کنم/آن هم کسی نیست،به جز دایی عزیزم.
ـ راستی! دلتنگی به گذر سن نیست و شاید عمری گذر کردی ولی هنوز هم دلتنگ می شوی!
ـ در وبلاگ مریم مقدس؛با پست عجیبی روبرو شدم که من را وادار به گریستن کردبا عنوان: دروغ های مادرم کلیک کنید و بخوانید.

